![]() |
![]() |
|
|
تمام !
میرم یه جا که هیشکی پیدام نکنه !
بای بای ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:19 توسط سارا |
|
|
. . . کو ؟ کو ؟ کو ؟
یافتم ...
بووووووووووووووس !
یافتم !
- راحتی ؟ - راحتم !
یافتم !
لینک دانلود شعر ( بی نظیر ) محسن نامجو ؛ از آلبوم ( آخ ) : http://www.4shared.com/file/243814570/586af457/05_-_Binazir.html
چشمانم را بسته بود ( او ) ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 17:54 توسط سارا |
|
|
آه مونالیزا ... در پس ِ آن لبخند سردت ، تمسخری بر فرو رفتن خویش در لجن های متعفن احساس میکنم . تو چه میدانی ؟ تو سالهاست که در خنده ای بی رنگ محو شده ای ؛ دست در دست ، و به حماقت های ما مینگری . تو در قاب خویش محبوسی و ما در قاب های خویش . می گذرم ، آری مونالیزا ، میگذرم . آه مونالیزا ... چرخشی دردناک در درون خویش احساس میکنم . چه م اوفتاده ؟ نمی ترسم ! نه ! نمی ترسم و حیران نمی گردم اگر وقتی در حمّام با تیغ لبخند تو ، لبخند سردت ، لبخند پر از وهم ات ، رگِ دست خویش را بُریدم ، ماده ای سیاه ، متعفن تر از لجن از رگ هایم بیرون بجهند . تو چه میدانی ای مونالیزای آرام که در دنیای نا آرام من ، جنگ های بی انتها از چه روست که در میگیرد و پایان نمی پذیرد هیچ گاه . تو از افق دشت پر از خونی که من در آن ساکنم هیچ نمی دانی ! تو که در افق ات دشت سر سبزی ست ... مونالیزا ! آه ! مونالیزا ... به هیبت هزار پوچ کوچک و بزرگ غرق در اندوه خویشم و دیگر هیچ برای دست یازیدن و نجات نمانده است برایم ... تو پایدار تر از زمان بوده ای ! گران بها ! چرا که هنوز است که هنوزه لبخند میزنی و ما آن را از یاد برده ایم ! افسوس ... میدانی ؟! افسوس ... مونالیزا ... آه ... ای مونالیزای آرام ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 17:46 توسط سارا |
|
|
همش تکرار ! تکرار !
تکرار ! خسته شدم . . .
fuck thıs fuckıng lıfe ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 17:40 توسط سارا |
|
|
نسیم نیمه شب
بر پوست یخ زده و خشکیده ام همچون نوازش دست توست که دیگر در خاطرم نیست آه ! چه زود ... فراموشی ! فراموشی ! فراموشی !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 17:57 توسط سارا |
|
|
در غروبی سرشار از نمیدانم ها همجون سایه ی لرزانی عبور میکنم از میان انسان ها نگاه میکنم و خوب می دانم هر آنچه می بینم شاید که خوابی بیش نیست از هزار تویِ تنهایی خویش با تک پنجره ای که گشوده ام - با هزار زخم و درد - می نگرم تمامی بودن ها و نبودن ها را و حیران ام از این همه سکوت ... این همه دانش تهی ای نگاه های مجهول و این احساس های مشکوک. آری ، در تاریکی خویش ام اما پیوندی عمیق با روشنایی ها داشته ام و از دریچه ی خُرد خود به جهان می نگرم و احساس میکنم که خوب میدانم هر آنچه که می بینم شاید که خوابی بیش نیست .
jan13,2010 22:48 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 18:3 توسط سارا |
|
|
i feel i'm lost
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 14:4 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگی برای همه کس و هیچ کس . . .
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 |
|
RSS
|